حاجى زين العابدين مراغه اى

67

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

بشريه را مالك‌اند ؛ مگر ما بيچارگان كه زنجير اسارت را همه روزه سخت‌تر و دايرهء حقوق بشريهء ما را هر لحظه بيش از پيش تنگ‌تر مىكنند . » ديدم دل حاجى بيچاره بيشتر از من پر است . پس از ساعتى صحبت و صرف شام ، نوكر حاجى فانوس روشن كرده ما را به منزل رسانيد . فردا حاجى به ديدن ما تشريف آورد . بعد از صرف چاى و غليان برخاست و از ما دوباره براى شب وعده خواست . چون در نصف آن شب قرار بود كوچ كنيم ، لهذا عذر خواسته ايشان را وداع كرديم و نيمى از شب رفته از آن‌جا حركت نموديم . پس از طى منازل به « خاتون‌آباد » ، كه دو فرسخى طهران است ، رسيده حساب كردم سى و شش روز تمام است كه از مشهد مقدس حركت نموده‌ايم . اين همه مسافت را ماشين راه‌آهن در ظرف سه شبانه‌روز در نهايت راحتى و كم‌خرجى طى مىتواند نمود . حيف كه از اين نعمت عظما نيز ايرانيان محروم‌اند . خداوند خود به حالشان رحم فرمايد . بارى ، سحرگاهان از آن‌جا بار كرده به شهر رسيديم . از حاجى حسين جلودار پرسيدم : « ما در كجا منزل كنيم خوب است ؟ » گفت : « دالاندار كاروانسرا حاجى محمد حسن با من دوست است . شما را آن‌جا مىبرم . خود نيز آدم خوبى است . مىسپارم در خدمتگزارى به شما كوتاهى نكند . » خلاصه ، رفتيم آن‌جا ، حجره‌اى براى ما خالى نمود . حاجى حسين سپارش ما را كرد و رفت . ما هم سر و صورت خودمان را از گرد راه شستيم . دالاندار سماور آورد چاى خورديم . يوسف عمو گفت : « برويم حمام . » گفتم : « پس از زيارت حمام مشهد مقدس ، من عهد كردم كه ديگر در ايران به حمام نروم . » گفت : « اين‌جا طهران و شهر پايتخت بزرگ اسلام است . شايد مثل حمام‌هاى مشهد نباشد . » گفتم : « امروز تو برو اگر حمامى باشد كه آبش پاك ، فردا باز با همديگر مىرويم . » يوسف عمو فوطه و قديفه برداشته به دلالت دالاندار به حمام رفت . من هم عبا را به سر كشيدم خوابيدم . وقتى با خود آمدم كه يوسف عمو بيدارم مىكرد . گفتم : « حمام چه‌طور بود ؟ » گفت : « آب اين‌جا هم بوى بدى دارد . ولى خزينهء كوچكى هست كه تويش نمىروند . اگر خواسته باشيد از آن‌جا آب صاف آورده كيسه مىكشند . »